..بانوسارالیلا.....

 

تولد نوشت:

زایش... مرگ...

سپس زایش دوباره...و مرگ دوباره... 

سرود آفرینش...تولدی پی در پی...

این لحظه.. تولد لحظه قبل..و مرگ لحظه بعدی ...  

آیا میتونیم همون طراوت و رشد و تکامل تولدی دوباره رو هر لحظه احساس کنیم؟؟؟ 

اینکه..در خود بالندگی ببینیم...تغییر...نو شدن...و رو به کمال انسانی قدم برداشتن  .. 

اینکه رها کنیم همه ضمائم و تعلقات لحظه قبل را...و از نو بسازیم..لحظه بعد را... 

اینکه مردابی نشویم در خود فرورفته و متعفن...بلکه...رودی باشیم..همیشه خروشان و جاری...تا رسیدن به دریای آرامش و آبی بیکران... 

پی تشکر نوشت :

ممنون از حضور بااحساس و قشنگتون دوستای عزیزم..

بر فراز بالاترین قله های زندگی باشید نازنینان...

"" بیرحمانه خوارم کردی و احساساتم رو ندیده گرفتی .....""......این جمله ای بود که زن ..پس از سرازیر شدن ازپله های خانه و قدم گذاشتن به خیابانی که حالا  داشت کم کم  رنگ زندگی بخود می گرفت..بارها و بارها با خود تکرار کرد ..... چیزی به سختی یک کوه..روی دلش سنگینی میکرد..اما همینکه قدم به فضای بیرون خانه گذاشت..و تابش آفتاب ملایم و نسیم خنک پاییزی پوست مرطوب صورتش رو ببازی گرفت.. حس رهایی دلنشینی بسراغش آمد...تصمیمش رو گرفته بود....و آرامشی که قلب بی تابش را فراگرفت..گواه درستی آن بود...

زن..به آرامی قدم برمیداشت...در فکر فرو رفته بود...""..نه...من اشتباه نمیکنم...تحقیر و توهین بسه..اینبار باید برم ..."".....قطره کوچکی..که ته مانده اشگهای روزها و ماهها درگیری با خودش بود..از کنار چشمش لغزید...سرش را که بلند کرد..مقابل فروشگاه صوتی تصویری رسیده بود...چشمش به انبوه سی دی فیلم ها افتاد..که پشت ویترین خودنمایی میکردند....از میان آنهمه..چشمش افتاد به...""سارا "" چهره معصومانه زنی که بناحق قضاوت شد......کمی آنطرفتر ""بانو""...زنی تنها.. با راز خیانت همسرش در دل......و آن وسط  ""لیلا""....و صدای شکستن قلبش در سکوت..وقتیکه  درب اتاق بغلی بسته شد و او.......... فقط باید.... میرفت !!

وای که این مهرجویی چقدر خوب فهمید احساسات زن را..بااینکه مرد بود...!! ...

 پی نوشت :

 سکانس انتهایی همه این فیلمها...زنی بود... خسته از دیده نشدن..درک نشدن... که به تیغ بیرحم خودخواهی..توهین و یا افترا زخم خورد....و تنها راه اعتراضش ...رفتن بود...

 

/ 48 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
صالی

مامانگار عزیز تولدتون مبارک همیشه شاد باشین[گل][گل]

وانیا

تولدت مبارک بانوی مهربان بانوی عاشق بانوی دوست داشتنی من

عاطفه

سلام مامان جان عزیز تولدتون مبارک تقدیم به شما: http://s1.picofile.com/file/7547971933/autumn_riga_latvia_58918_990x742.jpg

عاطفه

بانو و لیلا رو بارها دیدم- از آن فیلمها که همینطور جایشان توی هاردم محفوظ هستند-

صالی

نه درست نگفتین خوبی کا رو بوشهری ها می گن شیرازی ها می گن خوبی کاکو؟[نیشخند]

مذاب ها 2

گاهی رفتن ها آغازی برای تولدی دگر باره اند مثل مناسک حج... اما شرایط و آدابی دارد.... مثل عمق کلام مرموز سهراب که : "" مرگ پان کبوتر نیست "" مثل گلسرخی که به حکم خزان چروک و پوسیده میشود و میرود که در بهاری دگر بار سر از معجزه ی خاک برآورد... مثل آفتابی که به قرمز غروب غرقه میشود.... مثل رستاخیز زمین... آنجا که باوری به مرگ میرسد ، در واقع به تولد باوری دگرگونه چشم میگشاید.... زاویه ها همواره وجودشان غیر قابل انکار است اما ما در کدام نقطه ی دید به "هست ها" مینگریم ؟ ما چگونه انسان بودن را پیموده ایم ؟ ما چگونه روح انسان را به عبادت نشسته ایم ؟ ما در مقابل چگونه وجودی در باورهایمان به نماز ایستاده ایم ؟ ما از کدامین " در " وارد کدام دروازه شده ایم ؟ ما در باورهایمان از کجا به " چه " امده ایم و به کدام مقصد ، به کدام معراج و یا به کدام قعر میرویم ؟ ما رسالت را به چه معنا کرده ایم ؟ در کدام فلسفه ، منطق انسانیت را به بادهای فراموشی روزمرگی ها سپردهایم ؟..... سلام مریم نگار بزرگوار.... در منطق ما زن یعنی مادر.... یعنی همان شاپرک عاشقی که سوختن را در راه عشق خجس

مذاب ها 2

قسمت دوم : ما چگونه روح انسان را به عبادت نشسته ایم ؟ ما در مقابل چگونه وجودی در باورهایمان به نماز ایستاده ایم ؟ ما از کدامین " در " وارد کدام دروازه شده ایم ؟ ما در باورهایمان از کجا به " چه " امده ایم و به کدام مقصد ، به کدام معراج و یا به کدام قعر میرویم ؟ ما رسالت را به چه معنا کرده ایم ؟ در کدام فلسفه ، منطق انسانیت را به بادهای فراموشی روزمرگی ها سپردهایم ؟..... سلام مریم نگار بزرگوار.... در منطق ما زن یعنی مادر.... یعنی همان شاپرک عاشقی که سوختن را در راه عشق خجسته میداند..... سپاس مریم نگار .... سپاس بزرگوار .... سپاس یکی از خیل مادران شاپرک صفت ....

مذاب ها 2

قسمت اول: گاهی رفتن ها آغازی برای تولدی دگر باره اند مثل مناسک حج... اما شرایط و آدابی دارد.... مثل عمق کلام مرموز سهراب که : "" مرگ پایان کبوتر نیست "" مثل گلسرخی که به حکم خزان چروک و پوسیده میشود و میرود که در بهاری دگر بار سر از معجزه ی خاک برآورد... مثل آفتابی که به قرمز غروب غرقه میشود.... مثل رستاخیز زمین... آنجا که باوری به مرگ میرسد ، در واقع به تولد باوری دگرگونه چشم میگشاید.... زاویه ها همواره وجودشان غیر قابل انکار است اما ما در کدام نقطه ی دید به "هست ها" مینگریم ؟ ما چگونه انسان بودن را پیموده ایم ؟

مذاب ها 2

ما " شام آخر " را ، با کدام " مسیح " خواهیم خورد ؟! بر دیوار کدام " کلیسا " حک ، شهرت کدام "داوینچی" خواهیم شد ، در افقی که امتداد پرسپکتیوش ، تاریخی نازاده و نا معلوم است .... بگو "پیکاسو" ، چه شد چشم دیگر ما ، در " کوبیسم " باورت ؟!!! .... (حرف های تنهایی)

بهنام

سلااااام تولدتون مبارک مامانگار عزیز ایشاله همیشه تنتون سلامت و لبتون خندون باشه[لبخند]