خیابان بابک....

 

..از کنار نرده های هتل همای قدیمی رد میشوم تا به خیابان بابک برسم....یکی از زیباترین خیابانهای قدیمی شهرم که میدانم خیلی ها خاطرات رنگارنگی از آن در ذهن و دل دارند......حجم بزرگ گل بوته های یاس خوابیده بر نرده ها...عطری بی نظیر و مست کننده  به اطراف پاشیده...بی اختیار چشهام رو میبندم و با نفسهای عمیق..ریه هام رو از هوای معطر یاس پر میکنم و ادامه میدم...

از ورودی خیابان که حالا مدتیه با سنگفرش زیبایی تزیین شده عبور میکنم و وارد پیاده رو میشوم...درختان اقاقیا آخرین گلباران های خوذ را بر سر رهگذران میبارند..و از نداشتن بضاعتی بیشتر از این..شرمنده بنظر میان.....................سمت چپ...در محوطه داخلی هتل...کارگران مشغول تعمیراتند...و صدای نقل و انتقالات و ریختن و ساختن هتلی میاد که دست در دست این خیابان..خاطرات گوناگونی ساخته اند...از کنسرت های خوانندگان قدیمی ..و مجالس ثروتمندان دوره شاهی...تا مصادره و دوره های سکون و ......

همیشه این خیابان رویایی و چشم نواز..در خلوت و سکوت خاصش..حس آرامش و صفای باطن به عابرین داده...ردیف درختان نه چندان مرتب..که همواره منتظر گذر آدمهایی بودند که می آمدند تا در هیاهوی شهر و شهرنشینی..ودرست در جنب تجاری ترین و شلوغترین خیابان ها..لحظاتی دل و گوش به نمادی از طبیعت و سرسبزی اون که با صدای پرندگان همیشه آوازخوانش عجین بود..بسپرند...

    و اردیبهشت که همیشه قشنگترین تابلوی طبیعت رو رنگ آمیزی میکنه...حالا باانبوهی از درختان پربارش..خیابان بابک را به دالانی سرسبز و زیبا و سراسر شور و نشاط  ..تبدیل کرده.....

کم کم صدای داخل محوطه هتل محو شده...و سکوت زبانزد همیشگی اش...مرا سوار بر بالونی سبک و آرام...به تماشای چشم اندازهای دوردست  میبرد....سالهایی دور و آن دختر پرشوردبیرستانی...که همراه با دوستانش..از مدرسه تا خانه...بخشی از راه را در خیابان بابک طی میکرد.. و بگمانم هنوز..همه آن گفت و گوها...از خنده و شوخیها تا حرفهای جدی و دلهره و شوق و امیدهای دوران انقلاب و....همه و همه را در خود نگاه داشته تا هر کدام با عبور از دل خاطرات...محکی بر خود بزنند...که چه میخواستند...و چه شد.....چه بودند و چه هستند...

به انتهای خیابان میرسم...حالا دیگر از پیچ و تاب آن فرعیهای رویایی با خانه های ویلایی اش خبری نیست... خانه های قدیمی تر خراب شده....و کشیدگی ساختمانهای بلند و شیک ..خیابان را به تنگنایی باریک بدل کرده که دلگیرکننده شده !......نفسم تنگی میکند.....به خیابان بعدی میرسم...و از فضای خیابان بابک دور میشوم....

گاهی باید فراموشی را نعمتی دانست...آنجا که خاطرات دیگر مرهم نیستند که بغض آورند ...

 

پ.ن :...این پست با احترام تمام...تقدیم به نویسندگان چارو....

 

/ 10 نظر / 20 بازدید
محمد مهدی

سلام خیابان بابک ...احمد آباد ...مشهد ...ایران ...آسیا ...زمین ...منظومه ...کهکشان ...افلاک ...باز ما خاکیم و دل در گروه این تربت پراز مهر که خدا بر آن دمیده است ...تا خدایی کنیم تا از حزء به کل عالم خیره شویم و ... فراموشی تریاکی است برای درد خاطره ها ...

هاتف

سلام یادآوری خیلی از خاطرات تسکین دهنده ی روح و روان آدمیه خاطراتی که لحظات شیرینی رو به ادم یاداوری میکنه... حتی وقتی با دیدن عکسی ممکنه چند ساعت از یک روز رو به یادت بیاره... یاد همه ی خاطرات خوب بخیر...

مریم

سلام مامانگارم عرض ارادت و ...دلتنگی همین و بس

فرزانه

درود بر مريم عزيز مريم جان حداقل يه عكس از اين خيابان مصفا رو ميذاشتي اينجا كه ما هم حظي ببريم. [چشمک] هـــــــــي روزگار.

مجید

درود . سپاس مریم نگار گرامی که مرور خاطرات را و عطر اقاقیاهای خیابان بابک را به ما - نویسندگان چارو - تقدیم کردی . همه ی خیابان بابک که توصیف کردی همانی بود که بیش از بیست سال پیش هم بود - به جز ساختمانهای بلند آخر خیابان - . در روزهای قطع شدن سپیدارهای بلوار وکیل آباد و نابودی آن فصای رویایی ، باقی ماندن همین چند اقاقیا هم خودش جای شکر دارد ! باز هم سپاس . آن روزها- آخر دهه ی شصت و اول دهه ی هفتاد - مخابرات هم روبروی خیابان بابک بود - نمی دانم هنوز هم هست یا نه ؟ - پاتوقی بود برای خودش ! و یک گدای شکم گنده همیشه در آن شلوغی جلوی مخابرات و می نشست و می گفت : - خدا به شما زیاد کنه ایشالله !!! امید که همیشه مرور خاطراتان با شادی باشد و در شادکامی . بدرود .

مجید

درود دوباره . خاطره و جمله ی آن گدای محترم را برای آن بخش از نوشته ات نوشتم که : « دلهره و شوق و امیدهای دوران انقلاب و ...که چه میخواستند...و چه شد.....چه بودند و چه هستند... » ... ظاهرا یا ما مفهوم جمله ی آن مرد را درست نفهمیدیم یا خدای محترم !!! پوزش . سپاس . بدرود .

ابن...

خیابان خاطرات !! من هم دارم از این خیابانها ، آدمو پرتاب میکنه به زمانی دیگه[ناراحت] قشنگ بود توصیف تان مامانگار[گل]

ساره

منم حس کردم دارم با شما قدم میزنم توی اون خیابون[قلب] حیف که این زیبایی ها با اون ساختمونهای سربه فلک کشیده پوشیده میمونه حیف[ناراحت] راستی سلام مامانگارم[ماچ]

عاطفه

سلام مامان جان مهربون.. «گاهی باید فراموشی را نعمتی دانست...آنجا که خاطرات دیگر مرهم نیستند که بغض آورند ...»

mozabha

از ابتداى اين خيابان تا افق، تاريخ آبستن ميشود و فرزندانش بزرك ميشوند و مسن ميشوند ،مسير همان ، خواب همان ، خيابان همان ، خاطره همان ، همان ها ،همه همان ..... اما اما همه با تاريخ مسن شديم وبه بلاى آلزايمر مبتلا..... سلام بانوى ارجمند .... در مواقعى علاج دلتنكي ، فراموشى است ، فراموشى لعنتى ى ى ى ى....