شروعی نو..!

 ...24 سالشه و لیسانس حقوق !...اما بخاطر تسلطی که به زبان انگلیسی داره...در یک موسسه زبان تدریس میکنه...یه خواهر و یه برادر داره چند سال بزرگتر از خودش...برادرش تهران ازدواج کرده...و خواهرش دوبار ازدواج و هردو بار طلاق گرفته...این خواهر..یه پسر 5 ساله داره..که پیش شوهر دومش زندگی میکنه !

او همیشه تحت سلطه پدری بوده مستبد و کنترلر ...که ساعت ورود و خروج میزده......و در تحمیل هر دو ازدواج  بر خواهرش نقش مهمی داشته !...خواهری که هردوبار کتک خوران به خانه پدری پناه آورده...و تصویر زشت و هولناکی از ازدواج سنتی بر حافظه احساسش بجا گذارده بود.....مادرش اما زنی مهربان ..که همه چیزش بچه ها و شوهرش بوده..زنی صبور..بامحبت و کدبانو....

او اغلب از حضور در جمع های دوستانش محروم بود... و باالاجبار باید در میهمانی ها و مسافرتهای خانوادگی...که بیشتر اوقات برایش قابل تحمل نبود ..شرکت میکرد...چشمان نافذ و زیبایش همیشه تصویر غم عمیقی رو در خود داشتند...و درد دلش ..همواره با جاری اشگها و لرزش لبهای درشتش همراه بود...

چند سالی بود که مادرش...بیماری سرطان داشت...و مدام تحت درمانهای سخت !...و او شده بود غمخوار همیشگی مادر.....دیگر هوای خانه برایش تنگی نفس می آورد و دیدن چهره رنجور مادر..و سیمای استبداد پدر..و شرایط سخت خواهر ...راه دلمردگی را برویش گشوده بود....

تصمیم گرفت برای فرار از این شرایط.... فوق لیسانس..آنهم دور از شهر و زادگاهش  قبول شود...چون در ایتصورت میتوانست از آن زندان قصر رها شود.... اما دوسال پیاپی..مریضی مادر..فشار دردها و روحیه بد.. مانع از قبولی اش شد....و او ساخت...و ساخت...با شرایط...

ماه گذشته...دو  اتفاق برای او  ...همزمان شد....

.. قبولی در ارشد آزاد تهران...

..و آخرین روزهای عمر مادر...

او زمانی داشت جسم مادرش را در خاک گذاشته و بااو وداع میکرد...که تبریکات قبولی اش را دریافت میکرد......

 

پی نوشت:

گاهی اونقدر راه برات بسته میشه..که باید از شرایط کنده بشی...باید پا از ورطه بیرون بکشی...هجرت کنی...از نو شروع کنی ...تا زندگی دوباره به تو لبخند بزنه...

پی قالب نو نوشت :

به پیشنهاد دوست عزیزم...سپهر (مذابها)..قالب وبلاگ را تغییر دادم...امیدوارم مقبول افتد...

 

/ 13 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عاطفه

سلااااااااااااااااااااااااام مامان جان[قلب]

عاطفه

خوبه که این اجازه رو داره که بره دانشگاه شهر دیگه- از این موردای پدر سخت گیر و اینا سراغ دارم- که دختر رو میبرن دم در دانشگاه- میارنش خونه- اجازه نداره تنهایی جایی بره- فکر ارشد یه شهر دیگه براش مث رویاست- 24 سالشه یا 23- حالا باید در موردش بنویسم- هر دفعه میبینمش و سر درد دلش باز میشه تا چند روز حالم بده! اصلن باورم نمیشه-

مهرداد

خداوند انشاالله به ایشون صبر عنایت کنه و هم توفیق برای پیشرفتی که لایق اونه... مشکلات عنصر لاینفک زندگی انسان هاهستن آدم زنده بی مشکل نمیشه اما با کمی صبوری و توکل باید بهترین راهکاررو برای رویارویی مثبت با اونا انتخاب کرد. سلام مامانگار عزیز

هاله بانو

کندن انرژی می خواد مامانگار ... شروع دوباره خیلی سخته ...

سارا

سلاااااام مامانگار جونم قالب نو مبارك[چشمک]خعلي خوشله چه حس بدي داشته دلم يه جوري شد

ابن...

سلام بانو.......................... متاسف شدم هجرت گاهی تنها راه نجاته ! قالب نو مبارک.............................................

sare

salam....az in pedaran mostabed kam nistand hamisheh bayad fekr taghyeer sharayet bood... mamnoon mamanegarjan..[قلب]

افروز

سلام قالب نو مبارک خوش به حال آدمهایی که شجاعت رویارویی با شرایط جدید رو دارن جرئت کندن از گذشته ها رو...

آناهیتا

درود بر مامانگار نازنینم یه وقتایی فکر می کنم شما مشاور هستید! باور کنید قابلیت مشاور بودن رو دارید این دختر تواناست آدمی که اینقدر دست و پاش بسته باشه و پیشرفت کنه خیلی بیشتر از انسان های آزاد و موفق قابل تقدیره... خوشحالم که با وجود تمام سختی ها کز نکرده یه گوشه بشینه دائم غصه بخوره...