برگی افتاد !!

 

بادی آمد .. و برگی را گرفت ببازی و رقص .. !!....برگی که راز ماندنش ..وصل ِ به سرپنجه های عشق ِدرخت بود و بس !... بر شاخی بلند جای داشت.. و هر صبح با لبخند خورشید بیدار..و هر شب با لالایی ماه و چشمک ستارگان به رویا میرفت !.......باد اما برگ را به بازیگوشی خواند...به رقص و پایکوبی.. و شور و شیدایی !....و برگ عاشق باد شد و مهربانی اش !

روزی بعد...برگ به عشق باد بیدار شد...اما از باد خبری نبود !....برگ غمگین و سست شد !...آنقدر سست که جدا شد و از شاخه افتاد  !...چرخ چرخان آمد و آمد تا افتاد بر تلی از برگهای مانند خودش !...رفتگری رسید..با جارو دستی اش کشید و کشید ..تا برگ قصه ما زیر تلمبار شاخ و برگ  مدفون شد !!!

چند روز بعد ..صدایی آمد...تل ِ بزرگ ِبرگ به اینسو و آنسو میرفت...برگها به اطراف پراکنده میشدند و یکی یکی کنار میرفتند...برگ قصه ما حالا از زیر ببالا آمده بود..نفسی کشید و چشمش را باز کرد..نور شدیدی به آن زد...لبخند بر لبش پهن شد... باد آمده بود..آنقدر گشته بود و گشته بود تا بالاخره برگ را یافته بود...

پ.ن:

به استقبال پاییز سرخ و نارنجی و زرد....فصل طلایی احساس...

 

 

 

/ 0 نظر / 24 بازدید