آرامش بعد طوفان...

 

وقتی ..در یک لحظه.. و با شنیدن یک جمله...ناگاه حسی عجیب پیدا میکنی که چون  طوفان و گردباد ...چیدمان فکری-حسی ات رو بهم ریخته و تو در آن میانه ...حال کودکی گمشده..سرگردان و گریان را پیدا میکنی...

وقتی ..هرچه میگردی و میگردی تا در آن بهم ریختگی احساسی...به کلمات و جملاتی چنگ بیندازی تا کمک حالت شوند و از آن میانه نجاتت دهند...ولی هرچه به دستت می چسبد ..خالی..سست و بی اتکاست ! ..و تو نمیتوانی حتی واژه ای ساده برای بیان خودت بیابی...

..آن وقت برای فرار از این گمگشتگی ها...میدوی بسمت مام و مآمن همیشگیت...بسمت انبوه گلهای  زرد و قرمز و سفید...درختان پاییز زده و نیمه سبز- نیمه زرد..که به آنی..تو را در خود غرق و محو میکنند ....وآن دریاچه همیشه آبی که حالا به انعکاس برگهای خزان زده ..سبزینه شده ...اما با همان وقار و زیبایی ست !

...می ایستی و چشم میدوزی به اردکهای سفید و آرامی ..که بر روی آب دریاچه.. از پی هم شنای عشق میکنند...و پرتو نور چراغهای راه باریکه های پر پیچ و خمش...بهشتی رویایی را  تداعی میکنند تا آرامش و وجد را عمیقا تجربه کنی........اینجاست که بزودی آرامش بعد از طوفان در سلولهایت میوزند ..و حالا نسیم خنک و نم نم چند قطره بارش ابر..همه زیبایی حس درون و بیرونت را تکمیل میکند....

 

پی نوشت:

نمیشود...نمیشود با کلمات حرف دل را زد...

 

/ 7 نظر / 6 بازدید
نینا

گاهی کلمات کم میارن. حس در کلام نمیگنجه

فریناز

مثل پارک دم خونه ی ما درست وقتی همه چی هجوم میاره و تو راه فراری نداری و نه کلمه و نه نگاه و نه حرف به دادت نمی رسن، نیاز داری به یه لبخند ... یه لبخند از طرف خدا که تو برگ به برگ درختا تجلی شده دیدی بانو؟ برگای درختا بهت لبخند می زنن و می گن آروم باش! خدا همینجاس[قلب]

آوا

گاهي باكلمات نميشود شايد فرياد بتونه يكاري بكنه..گاهي هم بقول فريناز عزيز لبخند خدا ست كه در طبيعت تجلي پيداكردست.. دلتان هميشه شاد بانو.................

فرزانه

دورود بيكران بر مريم جان با پي نوشت به شددددددددددددت موافقم. در ضمن پارك خوشگلي. فك كنم خيلي وقته كه پارك نرفتم. [نگران]

فرزانه

شما هميشه لطف داريد. بذاريد ببينيم دلار هفت هزارتومن ثابت ميشه و ما هفته بعد هم سركار مياييم يا كلا مي فرستنمون تعطيلات ابدي!

نیمه جدی

[لبخند][قلب]