برای دوست...

 

بزرگ بود

و از اهالی امروز بود

و با تمام افق های باز نسبت داشت

و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید

 صداش

به شکل حزن پریشانی واقعیت بود

و پلک هاش

مسیر نبض عناصر را

به ما نشان داد

و دستهاش

هوای صاف سخاوت را

ورق زد

و مهربانی را

به سمت ما کوچاند.

 به شکل خلوت خود بود

و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را

برای آینه تفسیر کرد

و او به شیوه ی باران پر از طراوت تکرار بود

و او به سبک درخت

میان عافیت نور منتشر می شد

همیشه کودکی باد را صدا می کرد

همیشه رشته ی صحبت را

به چفت آب گره می زد

برای ما ، یک شب

سجود سبز محبت را

چنان صریح ادا کرد

که ما به عاطفه ی سطح خاک دست کشیدیم

و مثل لهجه ی یک سطل آب تازه شدیم

و بارها دیدیم

که با چقدر سبد

برای چیدن یک خوشه ی بشارت رفت

 ولی نشد

که روبروی وضوح کبوتران بنشیند

و رفت تا لب هیچ

و پشت حوصله ی نور ها دراز کشید

و هیچ فکر نکرد

که ما میان پریشانی تلفظ در ها

برای خوردن یک سیب

چقدر تنها ماندیم.

سهراب سپهری

تقدیم به عزیزی که  اینروزها..نبودن دست دوستی دلش.. حس غربت پرواز در تنهایی ست...

 

/ 11 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مذاب ها

سلام مریم نگار فرزانه خوبی دوست بزرگوارم ؟ امیدوارم سلامت و سرشار از انرژی باشی کاش قالب وبلاگتو عوض میکردی تا من اینقدر شرمنده ی نبودن در نظرات پست های قشنگ و با محتوایت نباشم من مرتب خواننده ی مطالب زیبایت هستم اما با این قالبی که شما برگزیده ایی نمیتونم نظر برایت بزارم چون من با گوشی وارد پیج دوستان میشم و نمیدونم چرا نمیشه با گوشی روی این قالب پیام گذاشت.... و نترسم از مرگ ... مرگ پایان کبوتر نیست... مرگ در ذهن اقاقی جاریست.... (سهراب سپهری) خدا رحمتش کنه به نگاهی رسیده بود که معنای فراتر از زمین رو فهمیده بود.... از نگاهت دانستم " که قلمرو آیینه بیخود سیطره ی امپراطور چشمهایت نگردیده" این همه افتاب از کجا اورده ایی ؟!!! من به اعتکاف آمده ام ، نیل نگاهت را بشکاف... معتکفم... سزایم غرق شدن نیست... رفتن به آنسوی پلکهایت معجزه میخواهد... (حرف های تنهایی)

سارا

سلام مامانگار مهربونم من عااااششششق شعراي سهراب سپهريم

مجید

نه تو می مانی و نه اندوه و نه هیچیک از مردم این آبادی ... به حباب نگران لب یک رود قسم و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت غصه هم می گذرد آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند... لحظه ها عریانند به تن لحظه خود ، جامه اندوه مپوشان هرگز.......... سلام دوست عزیز ممنونم بخاطر این شعر زیبا[گل]

وانیا

سلام مریم جان اول از همه حسه این زنبیل کناری رو خیلی دوست دارم بوی کاهگل میاد انگار دوم اینکه این شعر سهراب وقتی از شهر سهراب اومدی حسه خاصی داره و ایم صندلیه تنها

الهام

خیلی زیبا بود[گل][گل][نیشخند]

اعظم

خیلی خیلی زیبا بود [گل][گل][گل][گل]

ساره

وای سهراب سپهری................. عشق منه............................ برای ما ، یک شب سجود سبز محبت را چنان صریح ادا کرد که ما به عاطفه ی سطح خاک دست کشیدیم و مثل لهجه ی یک سطل آب تازه شدیم و بارها دیدیم که با چقدر سبد برای چیدن یک خوشه ی بشارت رفت

ساره

راستی سلاااااااااااممممم مامانگارجونم ببخشید از حواس پرتیم عشق منید..............................[قلب][قلب]