درباره نویسنده
مریم
درهوایت پرکشیدن..باور بال وپرم داد
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • مریم
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • خوبه که بدونیم چه می کنیم...!!....
  • در گذر از رد بهشت...
  • ...یکی از هزاران برکت سفرهای......!!
  • نگارم..بیا از هم اکنون....
  • کمی با خاطرات !!...(به بهانه اول ماه می روز جهانی کارگر)
  • مهر و لطف نگاه....
  • بهاء..ی...
  • رویایم چه بود ؟؟!!
  • یک روز پرطراوت...هم تقدیر از شهامت....
  • سپیدی ....
  • سحر کننده !!...
  • گذار از گذری دیگر....
  • عاشقانه..زنانه ..مادرانه..!!
  • معامله در معامله !!...
  • ..با هر بهار...میرود و می آید....
  • گرمای زیر صفر !!...
  • ...رهایش...
  • بهمن آمد...با برف !!..
  • ...حافظه بلندمدت...!!
  • یک روز...یک ساعت...
  • ...قصه پرواز....
  • زیر میکروسکوپ......
  • احسنت به این همه شور و عشق.....
  • منیره....
  • ...یلدا...و حافظ...و دوست...
  • پدر و پسر......
  • ...چشم در چشم ماه...
  • ... اولین روزهای دانشکده...
  • ...حکایت شوریدگی....
  • ...ویوی امروزم....
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • خرداد ٩۱
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
دوستان من
  • همای مستان
  • ایران ریکی
  • سایت اصلی همای-مستان
  • مرکز تحقیقات علوم باطنی
  • محسن باقرلو
  • داداش وحیدم
  • عاطفه
  • جوگیریات کیامهر
  • حامد
  • آلن
  • آناهیتا
  • روشنک
  • افروز
  • تیراژه
  • سهبا
  • دخترآبان
  • ساقی
  • ابرچندضلعی
  • خونه دل الهه
  • مریم ترین
  • آرامش
  • مذاب ها
  • مکتوب
  • کوروش تمدن
  • آرش امین زاده
  • متافیزیک
  • انتقام(ح.ر)
  • رها@
  • دانش تفکر
  • هاله بانو
  • گفت و چای
  • رهاپویا
  • فرزانه
  • حنانه فلوت زن
  • بهار(سلام تنهایی)
  • کافه چلچراغ
  • ویولت
  • کانون الفبای ماورائی
  • مهرداد کهکشانی
  • نیمچه وروجک جیغ جیغو
  • وانیا
  • کیانا
  • دل آرام
  • فرزاد
  • مجیدآسمانی
  • شازده کوچولو
  • حدیث
  • خدیجه زائر
  • مهتاب(تب ماه)
  • سیما
  • علی لرستانی
  • بهنام
  • 12گام
  • دانه های ریزبرف
  • عادل قربانی
  • وب تخصصی فرزاد
  • سحاب تربتی(تنبک زن)
  • اپلودعکس 1
  • اپلودعکس2
  • ثنائی فر
  • مترجم درد
  • دیکشنری
  • خاتون
  • شعر
  • میکاییل
  • کیارش
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • جامعه ادبی بیشه
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



زنبیل درویشی
خوبه که بدونیم چه می کنیم...!!....
نویسنده: مریم - ۱۳٩۱/۳/۳

...بنظر شما...وقتی یه دکتر زنان داره یه بچه رو بدنیا میاره..و درتمام مدتی که فورسپس کرده و حالا نوزاد رو چپه نگه داشته و به پشتش میزنه..تا گریه نوزاد در بیاد..اما درنمیاد ..داره با ماما و پرستارای اتاق عمل بگو و بخند میکنه و حرف از میهمانی دیشب و لباس و اینا میزنه !!...تمرکزی روی کارش داره ؟؟!!

..بنظر شما وقتی یه فرد داره رانندگی میکنه و همون موقع با هیجان و وسواس داره از یه تصادف خانم مهندسی که تو جاده فریمان چپ کرده و ازکل 206 اش فقط یه تکه آهن پاره مونده...اما خودش خداروشکر فقط جراحت برداشته...صحبت میکنه...باز روی رانندگیش تمرکزداره ؟؟!!

....یا وقتیکه خانمی با اضافه وزن...داره توی پارکی زیبا و سرسبز..همراه آواز پرندگان و زمزمه آب جویبار.. پیاده روی میکنه..بلند بلند برای همراهیش از شیمی درمانی خواهر شوهرش..و تست ورزش و اکو و بسته بودن 4 رگ قلب برادرش و بدبختی های دختر همسایه شان صحبت میکنه... تمرکزی روی سلامتی ..و لذت بردن از اون فضای فرح بخش داره ؟؟!!

...خوبه که  وقتی داریم کاری انجام میدیم..یه خورده به ذهن نازنینمون مراجعه کنیم  که داره کجاها سیر و سیاحت میکنه...و الان توی کدوم فقره از گیر دادنها فعاله !!..اونوقته که متوجه میشیم.. تقریبا هیچگاه جسم و ذهن مان...هماهنگ عمل نمی کنند...در حالیکه با تمرکز ذهنی روی کاری که در حال انجامش هستیم...درک و آگاهی مون از اون کار بسیار بالاتر رفته و راندمان و نتیجه گیری اش صدچندان میشود !!..که خلاقیت و کشف ایده های نو رو هم باید به اون اضافه کرد...

...بنظرم مسئله "خطای انسانی"..که الان شده علت العلل خیلی از حوادث و فجایع ..به ناآگاهی های انسان مربوط نمیشه...بلکه برمیگرده به اختلال در آگاهی هایی که داریم ..که اونم تمرکز نداشتن و ناهماهنگی جسم و ذهن مان هست... 

...یکی از فواید مدیتیشن یا مراقبه...تمرین کردن همین تمرکز قوی..یا هماهنگی ذهن با کاری ست که انجام میدیم....اینکه حتی وقتی قدم میزنیم...روی جسممان..قدمها و نحوه حرکت بدن...تمرکز و آگاهی داشته باشیم......و ذهن را از پراکندگی و شلوغی و افکار بیهوده رها کنیم...در این صورت با کارمان یکی شده..در آن عمیق میشویم...در نتیجه خلاقیت و بداهت بسراغمون میاد.. و اونوقته که چیزهایی تجربه و درک میکنیم که تابحال متوجهش نبودیم...و این یعنی لذت بردن از اون لحظات ..و موفقیت و پیشرفت در اون کار...   

نظرات ()



در گذر از رد بهشت...
نویسنده: مریم - ۱۳٩۱/۳/۱

... نفس معطر و بهشت گونه اردیبهشت..هر روز مرا خوش میخواند به دم و بازدم عمیق ...در اوج طراوت هوا و رایحه عطر گلها..در لابلای شاخ و برگهای شاداب و تازه باران خورده درختان..و قدم زدن در کناره راه باریکه های رویایی پارکی زیباو سرسبز ........

.....راستی که رد بهشت را بر اردیبهشت میتوان حس کرد.... 

... و بحق که خاصیت تغییر و حرکت...و رشد و کمال ...همین محدودیت ، از نقطه ای به نقطه ای رسیدن ..نو به نو شدن...و شروع و پایان داشتنه..

اگر اردیبهشت آمدن و رفتنی نداشت...چگونه اینچنین لحظه لحظه اش بیتابی دل بر  تولد و تحول و شکفتن را تاب می آورد ...و بیقراری روح .. بر کشف شکوه و راز عظمت اش قرار می یافت ؟...

 

....چگونه دم بدم اش حکایتی بود از دل و جان سپردن به آیه های زیبایی خلقت  ...و آواز عشق و شور و شیدایی سر دادن ... 

 

 

همین مقدار داشتن..و بیم از رفتنش بود ..که ذهن و دل را به تمامی در کنه حس زیبایی اش فرو می غلطاند..تا طلیعه تجربیاتی ناب و درونی شود...بر اوج گرفتن روح زمین گیرمان...

...امروز با این ماه بغایت عاشق...خداحافظی کردیم...در حالیکه اکنون عشق در وجود تشنه مان ترازی والاتر یافته....و روحی تازه در ما دمیده ...

 

 

نظرات ()



...یکی از هزاران برکت سفرهای......!!
نویسنده: مریم - ۱۳٩۱/٢/٢٧

...دیروز عصر باید بدنبال کاری ناگهانی از نوع تایپ و تکثیری میرفتم و فرصت برای انجامش..فقط چند ساعت بود....جایی رفتم که تایپ و تکثیری اون هم از نوع رنگی !!...چیزی ست فراوون... که همیشه..وقتی لازمش نداری...جلو چشمت رژه میرن..اون هم از نوع روز ارتشی اش !! ...اما حالا که لازمش داری ...باید چندین و چند بار آدرس و اینور داروخانه و اونور پاساژ و اینها رو بگردی تا بالاخره ته یه راهرو طویل..اونم از نوع نیمچه زیر زمینی.. پیداش کنی... و بسرعت بدوی  که تا وقت تموم نشده..کارت تموم بشه ...

...خب ...فکر میکنید از آقای مسئول اونجا چی میشنوی ؟؟...ببخشید خانم...رنگی مون خرابه !!...تشریف ببرید یه چند صد متر  اونورتر دارن.....اولین کارم اینه که فوری زنگ بزنم به دخترم و ازش بپرسم که حتما باید رنگی باشه یا سیاه سفید هم میشه !!؟؟...همراه رو از کیف در میارم و زنگ میزنم...یکبار..دوبار.....ده بار....و هر دفعه هنوز وصل نشده..می نویسه " پایان مکالمه "..!!...وااااااااای...باز چی شده ؟؟!!...نه کارت تلفن دارم...و نه روی زنگ زدن از تلفن دیگری....دوان دوان به آدرسی که داده میرم...و با صفی طویل از مراجعین روبرومیشم...از پسری جوان که در نهایت صرفه جویی...گاراژ یه خونه رو تبدیل به مرکزی درآمدزا کرده بود..می پرسم..رنگی دارین ؟؟...با لبخند جواب میده..."عذر میخوام رنگی رو دادم بردن مغازه دیگه....ندارم.."...با کلافگی برمیگردم...فقط یه ساعت وقت دارم....زنگ میزنم...بازم نه یک بار...که ده بیست بار...تا شاید بپرسم که سیاه و سفید هم میشه یا نه ؟؟؟؟..کارم به یه تلفن بنده....تصمیم میگیرم برگردم...اما اگه وقت بگذره و نشه...فردا کار دخترم به مشگل برمیخوره....

...با اون همه خستگی و استرس برمیگردم خونه و سوال میکنم....میگه..."سیاه سفید هم خوبه "... 

پی نوشت 1 :

حدود سه چهار ساعتی تلفن های همراه قطع بود...و خدا میدونه چه کسانی مشابه من ..یا حتی خیلی بدتر..کارشون به یه تلفن بند بوده...و به در بسته خوردن...

پی نوشت 2  :شب تو اخبار شنیدم که جناب م.موت.ی اینجا تشریف دارن ..و به  چناران و طرقبه شاندیز رفتن ..احتمالا این وقفه هم از سر این سفر پربرکت بوده دیگه...!!!!!

پی تسلیت نوشت :آاهیتای عزیز در سوگ دختر دایی جوانش بسر میبرد...به خانواده گرامی آقای سعادت عزیز..تسلیت میگم...

پی بازی نوشت :...جوگیریان بابک خان هم فیلمهای یک دقیقه ای را به مسابقه و اکران میگذارد....اینم لینکش....http://s3.picofile.com/file/7382516555/banner.txt.html

 

نظرات ()



نگارم..بیا از هم اکنون....
نویسنده: مریم - ۱۳٩۱/٢/۱٩

عزیز دلم...دخترم...نگارم...نگره ام به زندگی...به عشق..و به حقیقت...

سالروز تولد...و ورود سبکبالانه ات به بیست و سومین بهار زندگیت مبارک..

زندگی رو برات رنگارنگ و زیبا ..یکدست و عمیق ..همچون خلقت خداوند میخوام....

 بیا... از هم اکنون به همه چیز و به همه کس عشق بورزیم

نور بنوشیم

دوست داشته باشیم و باز هم عشق بورزیم

عشق به یک دانه شن

به افتاب ، به بیابان

به شکست ، به شمع ، به اشک

به تنهایی ، به لبخند ، به سجاده

به خدا ، به بهار ، به سکوت

به ناکامی ، به رنج ، به بی کسی

و به غباری از بال پروانه که بر  پیشانی گل سرخ می نشیند .

 -------------------------- 

انتوان دو سنت هگزوپری ، خالق شاهزاده کوچولو :

(( عشق ان نیست که به هم خیره شویم

عشق ان است که هر دو به یک سو بنگریم )) 

 تقدیم به عشقم :نگار

نظرات ()



کمی با خاطرات !!...(به بهانه اول ماه می روز جهانی کارگر)
نویسنده: مریم - ۱۳٩۱/٢/۱۱

..دارم به این 20 سالی که در صنعت بودم و با جامعه کارگری..اونم کارگرای زن ارتباط نزدیکی داشتم فکرمیکنم..!!....یاد روزای اول کارم افتادم که بعنوان مسئول کنترل کیفیت مشغول بکار شدم و ذهنیتی طویل در باب این قشر زحمتکش داشتم.....بنابر باورام خیلی دوستانه و محترمانه با کارگرا برخورد میکردم..فکرم این بود که این قشر مظلوم و سرکوب شده .. جز اهانت و زور و بی احترامی چیزی ندیده..در حالیکه هرچه تولید میشود و از کوزه برون میتراود نتیجه رنج اونها و برباد رفتن تنها سرمایه شان که همون جسم و جان شان بوده..هست ....

اون روزا صاحبان شرکت ما..سالی دوبار مکه می رفتند..ولی همیشه اضافه کاریای کارگرارو دوتا یکی حساب میکردند..و برای نپرداختن وام های کوچک صد یا دویست هزارتومانی به اونها..بهانه های عجیب و غریبی داشتند....هر ماه روز پرداخت حقوق ..اتاق من پر میشد از کارگرا..یکی اضافه کاریش کم حساب شده بود..یکی ازم میخواست که واسطه بشم تا وامش پرداخت بشه..یکی برا پسرش شغل میخواست..یکی برا دخترش وام جهاز ..........روزای اول همه رو یادداشت میکردم..و اول از حسابدارمون میخواستم که حساب و کتاباشو چک کنه که حقی ضایع نشه..و بعد میرفتم اتاق مدیر عامل (آقای ط)و در مورد خواسته های تک تک کارگرا صحبت میکردم.................اما بغیر از چند مورد..بقیه اش به انجامی نمیرسید..تااینکه آقای ط خیلی محترمانه و طی یک صحبت دوستانه و در لفافه..در واقع  از من خواستند که وارد حوزه مسئولیتی ایشان نشده...و به کار خودم که کنترل خط تولید و مدیریت آزمایشگاه کارخانه بود مشغول باشم !!...چند سال بعد از اون شرکت استعفا داده و در شرکت کنونی مشغول بکار شدم... 

یاد اون سالها بخیر...زنان و مردانی که الان معلوم نیست هر کدوم کجایند و چه میکنند... خانم م آبدارچی مون که زنی بسیار مظلوم و رنجدیده بود...خانم ط که روستایی بود و در سنین بالا برای رهایی از تجرد با مردی نابینا ولی بسیار بااستعداد و هنرمند ازدواج کرد..یادمه برای نوشتن فیلمنامه ای از زندگی یک روشندل چندبار به دیدنشان رفتم........و خانم ب دختری شاد و مهربان..با سن بالا که بعدا فهمیدیم با راننده سرویس شرکت که مردی بود با 7 فرزند ازدواج کرده...آقای ت مدیر تولید که همسرش دیابت و فشار خون بالا داشت ..او زنی بود با روحیه ای بالا و قوی..گاهی میومد و باهم می نشستیم به حرف زدن..چندسال بعد از رفتن من..خانمش فوت شد..و دوتا دخترش شنیدم که دانشگاه رفتن و ازدواج کردن... و..و...و..............

پی نوشت...:

اون سالها صنعت نفسی می کشید و همه چیز تا حدی بر مدار تولید و شکوفایی  بود...ولی صنعت کنونی... احتضار...نفس تنگی...و پژمردگی...

نظرات ()



مهر و لطف نگاه....
نویسنده: مریم - ۱۳٩۱/٢/٧

...هرسال ایام عید برای دیدار عارف فرزانه..به سرای آرامش و نور و شکوه اش در گنبدسبز می شتافتم..ولی امسال این دیدار با تاخیر..به اردیبهشت و روز وفات حضرت زهرا کشید...

...همان خانه کوچک..ساده و روحانی..اما به بزرگی روح عارفی عاشق.............گوشه ای جا گرفتم و بر لطف نگاه معنوی اش..چشم امید دوختم......

...خانه پر بود از مهمان....از نق نق نوزادی چندماهه..که برزمین گذاشته شده بود..و برای آغوش مادر بیتابی میکرد...تا زنی که مرتب پسر 5-6ساله اش رو که روی مقبره بازی میکرد صدا میزد....علی اصغر..علی اصغر........... از مردی که آنطرف پرده بالهجه اصفهانی داشت چیزی میخواند مثل دعا...تا مردی دیگر که با موبایلش صحبت میکرد و از همانجا داشت امور برگزاری یک مجلس را مدیریت میکرد..........از چندزن ناشنوا که با هم به زبان اشاره صحبت میکردند...و دختری ده دوازده ساله که با مادرش حرف میزد و بدقت حرکات همه رو زیر نظر داشت...همه و همه فضایی شلوغ و پر همهمه بوجودآورده بود......سینی چای سرایدار که به بازویم خورد..برگشتم..چای میزبان را برداشتم..و جرعه جرعه به جان تشنه ام نوشاندم............................کمی بعد..سرم را پایین انداختم..تا دور شوم...کم کم دیگر چیزی نمی شنیدم...

...سکووووووووووووت......

...سرم را که بلند کردم..و لحظه ای گوش سپردم...هیچ صدایی نبود...برگشتم و به اطراف نگاه کردم....هیچکس دیده نمیشد..همه رفته بودند..آرامش و سکوتی عجیب فضارو بیش از پیش معنوی کرده بود...و عقربه دقیقه شمار ساعت..یک دور کامل..طی طریق کرده بود......حیف از آن لحظه ها بود ...دوباره سر در گریبان بردم...

...اینبار که سر برداشتم...وجود کسی را پشت سرم حس کردم...یکنفر که داشت نگاهم میکرد...و چیزی در دست میچرخاند...ترق ترق.........حس غریبی داشتم...ناگهانی و متعجب برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم.....بی اختیار با دیدنش لبخندی بر لبانم نشست....دختری جوان با چهره ای آرام..نورانی و مهربان و چشمانی درخشان..در حالیکه تسبیحی در دست میچرخاند..به من زل زده بود.......حالت مرا که دید نگاهش را بسمتی دیگر چرخاند...

بلند شدم که بروم..او چشم در چشمم دوخت و لبخندی شیرین زد و مثل میزبانی که میهمانش را همراهی میکند گفت...قبول باشه... التماس دعا.....و با نگاهش بدرقه ام کرد.........................

......لطف نگاهی که منتظرش بودم به جانم نشست...........................

آرامگاه شیخ(گنبدسبزمشهد)مقبره شیخ مومن

نظرات ()



بهاء..ی...
نویسنده: مریم - ۱۳٩۱/٢/۳

...امروز روز بزرگداشت شیخ بهائی ست...

..غزل زیر یکی از غزلیات زیبای شیخ است...:

ساقیا! بده جامی، زان شراب روحانی

تا دمی برآسایم زین حجاب جسمانی

بهر امتحان ای دوست، گر طلب کنی جان را

آنچنان برافشانم، کز طلب خجل مانی

بی‌وفا نگار من، می‌کند به کار من

خنده‌های زیر لب، عشوه‌های پنهانی

دین و دل به یک دیدن، باختیم و خرسندیم

در قمار عشق ای دل، کی بود پشیمانی؟

ما ز دوست غیر از دوست، مقصدی نمی‌خواهیم

حور و جنت ای زاهد! بر تو باد ارزانی

رسم و عادت رندیست، از رسوم بگذشتن

آستین این ژنده، می‌کند گریبانی

.....

واینهم یکی از رباعیات زیبای شیخ بهائی....:

در میکده دوش، زاهدی دیدم مست

تسبیح به گردن و صراحی در دست

گفتم: ز چه در میکده جا کردی؟ گفت:

از میکده هم به سوی حق راهی هست

 

 بهاء الدین محمد عاملی مشهور به شیخ بهایی از دانشمندان بنام عهد شاه عباس صفوی است. وی در سال ۹۵۳ هجری قمری در بعلبک متولد شد. در ۱۳ سالگی همراه پدرش به ایران مهاجرت کرد.وی در سال ۱۰۳۰ هجری قمری در اصفهان دار فانی را وداع گفت. جنازهٔ او را به مشهد انتقال دادند و در مسجد گوهرشاد دفن کردند.

 

 
نظرات ()



رویایم چه بود ؟؟!!
نویسنده: مریم - ۱۳٩۱/٢/٢

...از دیشب باران میبارید !!...

...صبح که بیدار شدم...چشمانم خیس بودند  !!...

...و  قطرات اشک.. گونه ام را بوسه میزدند  !!...

...هرچه فکر کردم که رویایم چه بود...!!

...و از خیالم رد پای کدام چشمه سار زمزمه سر داد  !!..

...تا چنین جوشید با چشمانم !!...

.......ولی چیزی از نظرم نگذشت...!!

...چشمان تازه شسته  دیر تشنه ام..

...از آن همه لطف  بشدت می سوخت !!...

...گویا ساعتها در آن غرقه بود  !!...

......

..چه کسی مرا خواهد گفت..راز رویا در خیالم را   ؟؟...

 

 

 

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »